![]() |
![]() |
|
| تفتیش عقده های مرا بی خیال شو ! من شاعرم و اهل قلم ، گیر می کنم |
|
به آبادی یی که زیبایی دخترانش در باد گم شد و آفتابی که به صورت هیچ کس رحم نکرد به دردهایی که نه از عمق جانم که از عمق روحم به لب رسیده ند و هر روز سحر سپورهای شهرداری از مقابل خانه ام جارویشان کردند با دو پاکت خالی و چهل فیلتر سیگار نیم جویده. گفتم بنویسم،اما این درد لعنتی مجال فکر کردن هم نمی دهد مجال نفس کشیدن هم نمی دهد. می گویم:مگر حکمت و قبانی چگونه شاعر شدند؛شاید آنها نیز با زنانی بوده اند که به آنها خیانت کرده اند بعد مثل من دمق در پارک قدم زده اند ،روزی دو پاکت سیگار کشیده اند و چای خورده اند و به این فکر کرده اند که به آن فکر نکنند. به خودم می گویم:اگر از همان زمان که دنبال ادبیات رفتی دنبال پهن گاو رفته بودی حالا بزرگترین صادر کننده کود حیوانی بودی. اما چه می شود کرد! من نیمه ی خالی لیوانم اشتباهی بزرگ که در روزمرگی ها کوچک شده سنگ چخماقی که به درد باری هفت سنگ هم نمی خورد فریادی که مورچه ها هم نمی شنوند دردی که مسکن ها هم علاجش نمی کنند گاوی که در شاخ بازی خونین گوشش را از دست داده لباس گلدار قرمزی که حالا در شکاف گردن موتور یاماهای 100 در انبار روغن آلود... حالم داره از نوشتن این جمله ها بهم می خوره ادبیات یه سرابه یه دروغه فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب فریب تا حالا چند تا شاعر آرزوی یه باغ پر پرنده داشتن رو با خودشون به گور بردن؟ چند تا شاعر راضی از زندگی خودش از دنیا رفته؟! تعداد شاعرای گشنه زیادتره یا آدمای گشنه؟! مردم ، پولدارا رو بیشتر دوس دارن یا شاعرا رو؟! اصلا هنر بهتره یا پول؟؟؟ خب معلومه که ؛پول پول پول هنر بدون پول به مفت هم نمی ارزه هنر بدون پول یعنی تمام هنرمندایی که گوشه ی اطاقک اجاره ای شون مردن من دغدغه های جهانی ندارم نمی خوام دغدغه هام جهانی باشن مگه توی اون گوشه جهان کسی به فکر ما هست که ما توی این گوشه ی دنیای ـ فکستنی ـ به فکرشون باشیم! قیمت روز سیب زمینی رو باید از شاعر پرسید و این غم انگیزه!! ......................................................................................................................................................... هر چند که با سنگ گناهی ست مکرر آزردن آیینه به آهی ست میسر در فکر فناییم و گرفتار بقاییم مجبورم از این شهر،پناهی ست محقر اسباب جهان باب من و سلطنتم نیست من شاهم و این چرخ ،کلاهی ست مدور تقدیر نگونسار مرا آینه خوکرد پیشانی من سنگ سیاهی ست...مکدر! ....................................... ........................ تابعد یا حق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 17:38 توسط احمد باغیشنی |
|
|
دوستان سلام.
روزگار خوش. زنده بودن اشتباه بزرگيست كه هر روز مجبوري به انجامش! از لاي برگه هاي كهنه ي دفتر شعرم بوي كافور در هوا معلق شده ست. به همين سادگي من مرده ام و سالهاست بي خبر از سقط جنيني كه به دنيايش آورده ام... در فكر سقفي بودم تا كودكانم در سايه اش بياسايند كه هر چه آجر در روزگار بود بر سرم شكست و دنيا هي دور سرم چرخيد كه من هي دور دنيا چرخيدم... كه من چرخيدم و روزگار چرخيد و هيچگاه بر مدار آرزوهايم نچرخيد كه من هي زمين خوردم و هي خوردم كتك از كسي كه هيچگاه نديدمش و همه ميگفتند اسمش تقديراست ،قديمي ترها گفتند پيشاني نوشت است و من معتقدم كه هيچ نيست و همين هيچي، اينچنينم...نموده است! روزگار!اين غم انگيزتر واژه، اين نا مكشوف مانده ،اين پنهان پيدا، اين آزاردهنده ي بي آزار اين همه كاره ي بي كاره ،اين بيمار رواني كه بر هيچ تختي تخت نخواهد خوابيد و بر هيچ راهي رستگار ... هرگز آرزويي نداشتم كه به آن رسيده باشم...شايد هرگز آرزويي نداشتم كه حتما نداشته ام. ........................................................................................................................................ 1 به تو فكر كه مي كنم كبوتران مي آيند و در ميان موهاي پريشان سرم لانه مي گذارند بيشتر كه بيانديشم ، شاخه هاي رز بيرون ميزنند از شعاع كره ي كله ام فكر كردن به تو موهبتي ست كه خدا نصيب همگان نخواهد كرد. 2 با تو كه قرار دارم كفش هاي جفت شده ام گاه و بيگاه، از هر راه و بيراه به سمت تو به حركت در مي آيند و پاي فرار به سويت مي گذارند. 3 راه كه مي روي به راه مي افتند كلماتم موازي با گامهايت و من چون از دست رفتگان به خاك مي افتم تا درك كنم حال غبار سرگردان در كوچه تان را. آهسته تر قدم بردار تا بيشتر ببينمت بانوي من .... ........................................................................................................................................ دلي پر دارم و حالي نمانده تا بنگارم آنچه بايد را، پس تا پستي ديگر . دوستان اوقاتتان خوش. يا حق! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم دی 1389ساعت 18:49 توسط احمد باغیشنی |
|
|
سلام مردم. چشمهایم را که بستم پروانه ها آمدند و در پس پلکهایم تخم گذاشتند ،اکنون سالهاست که به احترام پروانگان چشمهایم را بروی دنیا باز نکرده ام . حرف که میزنی صدای چشمه آرامم میکند ،به ماهی ها(این کلمات)خوشبخت که در زلال ترین برکه ی جهان تن شویی میکنند و هوایی جز هوای تو در سرشان نیست فکر میکنم! در مقابلم که می ایستی ،در مقابلت نمیتوانم بایستم،زانوهایم سست میشود و رمقی برایم نمی ماند تا بر پاهایم تکیه کنم .تا به یاد دارم در برابرت کوتاه آمده ام ................................................................................................... اینروزها که در حال بررسی و محاسبه یک ربع قرن زندگی در کره ی خاکی ام هستم. چهار روز دیگر من پا به دنیای بیست وشش سالگی میگذارم...فقط همین.
غزلی پیشکشتان میکنم:
کجاست آنکه مرا بی درنگ میفهمد بدون واهمه از نام و ننگ میفهمد؟ به کوه میروم اما نمیشود حک کرد شکسته بالی مان را نه سنگ میفهمد پرنده در قفس سینه داشتن دردی ست که واژه واژه ی آن را تفنگ میفهمد پناه میبرم از قوم خود به حیوانات که حال یونس ما را نهنگ میفهمد که بسته بر پر من بال تا که پس گیرد؟ دلی که حال دلم گر چه تنگ...میفهمد به زانویی که زدم ماه رو گرفت از من غرور زخمی من را پلنگ میفهمد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 9:49 توسط احمد باغیشنی |
|
|
سلام بر همگان. بی مقدمه شروع میکنم . آدینه ای که گذشت سالروز درگذشت استاد علی نجفی بود.به همین مناسبت دیروز سه شنبه مراسمی در تالار ادیب اداره ارشاد نیشابور با حضور اغشار مختلف مردم همچنین شاعرانی میهمان چون علی عربی٬ جواد کلیدری، غلامرضا بروسان و سر کار خانم اسلامی و دیگر دوستانی که نامشان در خاطرم نیست برگزار شد.جای تک تک شما شاعران عزیز خالی بود. مراسم کاملا خودجوش بود و با تلاش خستگی ناپذیر بچه های انجمن های ادبی و هنری اتفاق افتاد. دیشب،در ناخدا گاه مراسم بغضی گلویم را فشرد جای خالی علی بد جور آزارم داد.نمی دانم شاید، شاید ...بگذریم.نمی دانم چرا وقتی کسی میمیرد همگان قصد بر چسباندن خود بر او میکنند. دیشب کسانی به مراسم آمده بودند که در زمان حیاتش بزرگترین خیانت ها را در حق او انجام دادند. ................................................................................... دیشب در مراسم یادبود شعری را که برای علی سروده بودم خواندم. دوباره با هم بخوانیمش:
زاده ی ایـلـی* و دنـبـال مـقامت آل هـا در پی خوشبختی ات اقبال خوش اقبـال هـا پاکـتـی از خـانه ات شــادی برایـم پـسـت کن خـسـته ام از خــنده ی بی مـعـني تـمـثال هـا کـــافـه هـا کـیـفـی نـدارد،داسـتانــت را بـگـو رونـقـی ! رنـگـی بــزن بر پــرده ی نــقـال هـا صـبـر میـکـردی اگـر چـندیـن صبـاحی بـیـشـتر عرصه خـالـی مـیشد از نـیـرنگ این دجـال هـا سـد نمـیشد مـهـربـانـی هـای گـه گـاهـت اگـر سـیل غـم خـانـه خرابـم کرده بود این سال هـا رفـتـن ات بـغـض تـمـام خـاطـراتـم را شـکـسـت آب دارد مــی چـکــــد از اســـب هـا** از یـال هـا
پ.ن:علی زاده و بزرگ شده و عاشق ایل بود پ.ن:اشاره به:" از یال اسب ها آب میچکید"شعری از علی نجفی .......................................................................................................................... در انتها به چند شعر از علی نجفی دعوتتان میکنم.با عشق بخوانید: ۱ پدر که نیست مادر بغض را با روسري اش زير گلو گره مي زند و مدام جاروب مي کشد
و خواهرم ازفرط لاغري پروانه اي غمگين مي شود
۲ دلم می خواهد در کافه ای مجارستانی بنشینم
ودلم لک زده باشد برای کوچه های خاکی دهکده ام
۳ من از اسب ها روسری نمی بندند از صفورا موهای تا کمرش را رقص می کند
آفتاب روی برف های دور سرما خورده پرتقال را به یاد من می آورد خوشم می آید ۴ شمعی بر گوری خاموش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 15:12 توسط احمد باغیشنی |
|
|
با سلام و کمی اندوه. اینروزها اعتماد دشنه ایست در گرده ام و لبخند زخمی بر لبانم... چگونه بنویسم؟ دیوارهای غمزذه شهر را در آغوش میگیرم و نسل به نسل دلتنگی های گذشتگانم را با درختان شوریده سرمیگریم تا...مادرم حوا.من اعتراضی ندارم!من شکایتی ندارم!من حرفی ندارم!چون من نیستم. به گذشته که فکر میکنم گوشه ی آستینم خیس میشود. بالشم را هر روز باید در آفتاب تنها بگذارم. سرنوشتم را نه با دستان خود که با قلب خود خراب کردم.با تمام بی حوصلگی ام کنار آمدم تا برای عزیزان مجازی ام!که شما باشید شعری نوشته باشم حال بگذار فلان شاعر مطرح شعرت را با عوض کردن ردیفش به ردیف شعرهای خودش اضافه کند.
در حال و هوای بهار
بهار با سبدی اختناق می آید همیشه با غم من گل به باغ می آید مرا تحمل این سر نوشت ممکن نیست به میهمانی قلبم فراق می آید برادرانه سخن گفتنم به چاه انداخت چقدر بوی شغاد و نفاق می آید مرا ببخش که در خون شناورم بانو صدای زخمی تار از اطاق می آید نه من که مردم ایران تمام میدانند خبر ! نه قاصدکی ! با کلاغ می آید کمک کنید به من تا به خانه برگردم غروب با پدر و چای داغ می آید که من گرسنه ام از روزگار بیزارم که من گرسنه ام و گل به باغ می آید ۱۳۸۸/۱۲/۲۴ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 1:15 توسط احمد باغیشنی |
|
|
سلام بر خواننده های گرامی وبلاگ شاهگل,مهربان های دور یا نزدیک اوقات تان خوش. دیر آمدنم را به پای گرفتاری هایی که اینروزها گریبان گیرم شده است بگذارید نه کم کاری ام. مدام به وبلاگ تان سر میزنم گرچه اظهار نمیکنم. # حال و هوای این زمستان بی برف حکایتی ست غم انگیز از قهر خدای اما...گله مندی ام را از روزگار به گوش مبارک شمایان زمزمه نمیکنم . # فرا رسیدن زمستان امسال برای من معنی متفاوت دارد,تداعی سالگشت بهترین روزهای عمرم که سپری شد.فلش بک ی به آنروزهای خوب . هر چند گیسوان توراحافظ هم نتوانست بسراید, اما به شرط ادب و به یاد غرق شدن در آن آبشارسیاه و آن روز که دیگر تکرار نشد.
به رای پیر نباید که احترام شود شراب وصل تو روزی اگر حرام شود کلاف زلف تو را هر که مشتری باشد هزار یوسفش از پیش وپس غلام شود بگو طبیب! به همسایگی م بر گردد که درد کهنه ی دوری م التیام شود # برای دیدن زندانیان بخت سیاه شبی توسط مردم مگر قیام شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 2:47 توسط احمد باغیشنی |
|
|
باسلام. خانه تان آباد. دوستان مهربان پیروزیتان مدام باد و همیشگی. اینروزها قاصدک ها خبری جز مرگ عزیزان برایم ندارند. نمیدانم تا کی باید با خبر درگذشت عزیزانم بروز کنم! هنوز با رفتن بابا علی(نجفی)کنار نیامده بودم که خبرپرکشیدن بی بی گل(مادربزرگم)را از قفس دنیا برایم آوردند . این ترانه را سه سال پیش برایش سرودم.....
روی گونه هات داره اشکای تو رسوب میشه بی بی گل گریه نکن دنیا دوباره خوب میشه سایه ت عمر منی از رو سرم کم نکنی کی بهت گفته عزیز گل گاوزبون دم نکنی؟ به گلای مرده ی قالی ما تو جون دادی داره بوی گل میاد،دامنتو تکون دادی؟ بی بی گل چشمای تو آبی آسمونیه بی بی گل دستای تو مظهر مهربونیه پشت موهای سفیدت تر و تازه و جوونی دختر جوون قلعه دنبال یه همزبونی اون روزا رویای خیلی ا بودی اون روزا عروس قصه ها بودی اون روزا ,روزای خوب زندگی.... حالا چی دم غروب زندگی ## روی گونه هات داره اشکای تو رسوب میشه بی بی گل گریه نکن دنیا دوباره خوب میشه
بزودی با غزلی جدید و داغ داغ به چشم بوسی تان می آیم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:2 توسط احمد باغیشنی |
|
|
بابا علی هم رفت!
و تنهایم گذاشت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:58 توسط احمد باغیشنی |
|
|
با عرض سلام و ادب و احترام به بیشگاه همه دوستان گرامی. دیر آمدم ولی خود نیز دلتنگ تک تک شما دوستان واقعی دنیای مجازی بودم ولی چون نتوانستند فکرم را ببندند دستهایم را بسته بودند. حرف زیاد است ولی زیاده حرفی نیست. *حروف ب که با رنگی دیگر متمایز شده اند بایدPخوانده شوند.
اگر چه شعر شدی از نگاه انسان ها بری تو گم شده ای در هجوم دیوان ها
برنده بودنت از چشم آسمان افتاد مباش دلخوش صیاد و آب و این نان ها
طلوع چشم تو بگذار ناگهان باشد بتاب خواهر خورشید بر خیابان ها
بریز موج دو گیسوت را به سر شانه که از رواج بیفتند باز میزان ها
تو همتی کن و از عاشقی غزل بنویس که تار بسته در اعماق میز فنجان ها
که سال سال سکوت ست و غصه و گریه و مانده اند درون سکوت قرآن ها
بیار آیه ای از سمت چاک بیرهن ات که سست تر شود از هر چه هست ایمان ها
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 14:0 توسط احمد باغیشنی |
|
|
با سلام خدمت همه ی عزیزان خواننده و بازدید کننده وبلاگ شاهگل. اول از همه 18 بهمن سالروز تولد خودم را پیشاپیش به خودم تبریک میگویم هر چند تبریک به خود گفتن مرسوم نیست.دوم با یه شعر در خدمتتونم. سوم ممنون از همه کسانی که با نظرات گران بهایشان من را تشویق و ترقیب کردند
و چراغی بر پیش پاهای لرزان من گرفتند و میگیرند تا پاهای لرزانم به سنگی نگیرد و ....
بوی باروت, جنگ ,خونخوای ,قرن آدم نما ترین حیوان عصر نابودی بشر با بمب ,انقراض پلنگ یا انسان ؟؟!! دود سیگار ,ماهواره, شراب ,دختر بی حیای نسل حجاب آرزوهایم این همیشه حباب ,روی دریاچه های پر طوفان مد, قیافه,کلاس, بیکاری ,صرع , پیسی, جنون ادواری ارمغان تمدن و فرهنگ ,هدیه ی حاکمان بی وجدان رنگ زیبای ما دو رنگی شد,مال مردم خوری زرنگی شد صورت ماه ها پلنگی شد , چشمهای دیده در ایران دستهای همیشه از نان پر , خاطراتش غریبه با آجر دستهای بدون نان خالی , روزگارش سیاه از سیمان چکمه های هوس که پوشیدیم,پشت پاهای عشق تاول زد کوله بار غزل پر از غم شد,خود فروشی برای نان ارزان سرگذشتی شبیه تان دارم , کرکسان غریب آبادی بعد مرگم مرا رها نکنید , گرگهای نجیب بی دندان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:32 توسط احمد باغیشنی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من عضو هیچ حزب و جناحی نبوده ام
گاهی برای نان شبم گیر می کنم |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1390 دی 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 دی 1388 آبان 1388 مرداد 1388 تیر 1388 بهمن 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 |
|
RSS
|
| Joe Dassin - Et Si Tu N'Existais Pas .mp3 | ||
| ||
![]() | Found at bee mp3 search engine | ![]() |